تبليغاتX
... همیشه با توام


... همیشه با توام

تو هم با من بیا...


روزها و لحظه هايم را زير و رو مي کنم تا بهانه اي خود نمايي کند براي نوشتن اما

نوشتني که عطر حضورخاندان یاس در سطر سطر آن معناي حيات را برايم تداعي کند.



به ياد روزهاي نه چندان دور مي افتم که سلطان ايران زمين مرا به پابوس خوانده بود
 
و من بيتاب
رسيدن به خطه اي از بهشت آسماني در زمين سر از پا نمي شناختم...

چشم هايم را بستم و بار ديگر روانه شدم...

گنبدي طلايي پر نورتر از هرچه ستاره ي کهکشانيست در خاطرم نقش بست، به

احترام و ادب سر تعظيم فرود آوردم و غرق لذت وصل شدم...



اذن دخول خواندم و پيش رفتم. گويي در ميان ابرها قدم ميگذاشتم آرام و سبکبال!

فارق از هرچه دلبستگي و محو عظمت و شکوه بيکرانه اي که مرا به سوي خود

مي خواند.

چشم به آسمانش که دوختم دسته دسته کبوتر عاشق بود که جلد اين خانه ي بهشتي اند

و قوتشان دانه هايي که زائران اين حريم مقدس با هزاران اميد و آرزو نذرشان مي کنند.



از ميان صحن ها که مي گذشتم انگار هر کدامش دريايي از خلوص و آرامش بود که

امواج سخاوتمندانه اش هيچ عابري را بي نصيب نمي گذاشت.

چشمم به گوشه گوشه ي اين حريم کريم که مي افتاد زائران عاشقي مي درخشيدند که

غرق نجواي عارفانه با مولايشان خلوت کرده بودند. نگاهشان لبريز از محبت بود و نياز

و براي پيشکش چيزي جز قطرات زلال اشک نمي شناختند.



به پنجره ي فولاد که رسيدم دلم لرزيد...  نگاهم به ريسمان هايي افتاد که يک سرش به

پنجره فولادين گره خورده بود و سر ديگرش به دل هاي لرزاني بند بود که آخرين

نفس هاي اميدشان را نذراين بارگاه سخي کرده بودند. بي اختيار حمد شفا به ياد

تک تکشان بار ديگر بر زبان قاصرم جاري گشت و باز هم عبور کردم...


مثل هميشه از پايين پا مشرف شدم. در اينجا براي من زمان از عبور باز مي ايستاد

و همه ی مکان در اين حريم سبز خلاصه ميگشت...

هر قدمي که به سمت ضريح نورانيش برميداشتم انگار روحم جلايي تازه مي گرفت ...

گوشه اي يافتم و مات اين شکوه وصف ناپذير شدم.

اگر خوب گوش مي کردي حتي صداي بال ملائک را در کنارت به وضوح مي شنيدي ...

تا چشم ميديد دست هايي بود که همه به نشانه ي نياز بر آورده بودند و اشک هايي که

حکايتي جز درماندگي و دلتنگي صاحبانشان نداشت.



نمي دانم چقدر غرق اين درياي رحمت بودم آن قدر مي دانم که وقت بازآمدن آرزويي جز

بازگشت دوباره را نداشتم........

                   

                                                                              همیشه با تو


نوشته شده در 88/07/15ساعت توسط همیشه با تو| |

بهت ناگزیر...


نیمه ماه رمضان که می گذرد احساس می کنم دلم تاب عظمت شب های پیش رو

 را ندارد....

انگاربغضی به فراخی تاریخ در گلو حتی مجال نفسی آرام را با خود میبرد.

سکوت این شب ها آبستن فریادی به وسعت تمام مظلومیت بشر است.

بشری که تمام هستیش را وام دار وجود نازنین گوهریست که بندگی خداوند را معنایی

جاودانه بخشید.

شب های عظیم قدر با شوکران غمی آمیخته که بهتی ناگزیر را هنگام تلاش برای درک

معنایش طلب می کند!

گاه معطل می مانم که چگونه باید احیا بدارم...

با خود می گویم آیا ظلمی  که به اولین مظلوم بزرگ تاریخ و به دنبال آن تمام بشر تا

امروز رفت سزاوار آن نیست که تمامی این شب ها را تا سپیده ی صبح برای پایمال

شدن آن حق مسلم و این عدل خداوندی گریبان چاک کرد؟؟؟

و بعد به خود نهیب میزنم که فراموشم نشود این شب ها همان شب هاییست که یک سال

 درانتظارآمدنش بودی...

همان شب هایی که باید از فرصت بی نظیر عفو الهی نهایت شکر را به جای آورده و

 باردیگردر این دریای بیکران رحمت خداوندی جان آلوده ی خویشتن را صفایی تازه

دهی...

آن گونه باید اشک بریزی و ناله کنی که همان اشک ها و مویه ها تطهیری باشد برای

 پاک شدن این دل آمیخته با تباهی ها...

و در نهایت درد عظیمی به جانم چنگ می زند که تاب و قرار از وجودم به یغما میبرد.

همان احساس طفلی گمشده که بیتاب دیدار چهره ی آشنای پدر سال هاست طعم شیرین

آرامش را به فراموشی سپرده است...

اما با گذر روزها این طفل سرگردان حتی ازخاطربرده است که چرایی تمام

بی قراری هایش از نکبت دوران غیبت پدر سرچشمه دارد!

و چه آسان به فراموشی سپرده است و چه آرام نشسته تا دستی از غیب به یاریش

بیاید!!!

چرا گریه و ناله اش با مصیبت گم شدنش تناسبی ندارد؟!؟ چرا در غیاب پدر تاب آورده

 وحتی تلاشی برای یافتنش نمی کند؟!؟

در این شب های با شکوه قدر آیا فرصت آن نیست که تمامی شب را با یاد غم هجران

پدرمهربان به طلوع صبح برساند؟ آیا مجال آن نیست که لحظه لحظه اش را به درگاه

خدا به التماس بنشیند که فرج پدر را برای سال پیش رو مقدر نماید؟ آیا درک ارزش

 این شب های عظیم جز در فراموشی تمام مشکلات خود و فریاد زدن دردهای پدر

 است؟

آیا معامله ای پرسود تر از این در این شب ها سراغ داریم؟ مایی که هیچ خود را

پیشکش می کنیم و پدری که دریای لطف و محبتش را نصیب فرزند می کند...

این بار آرام زیر لب زمزمه میکنم شب های قدر من با ظهور توست که جاودانه

 می شود پدرجان...

                                                من همیشه با توام...


پینوشت:

اگر دلتان شکست و راهی شدید همیشه با تو را فراموش نکنید... التماس دعا


نوشته شده در 88/06/15ساعت توسط همیشه با تو| |

دلم بارانیست...


شاید این بار بیشتر از همیشه دلتنگ نگاه مهربانت چشم انتظار نشسته ام.....

شاید خسته ام از بیراه های بیشماری که جز فرسودن و فرسودن چیزی برایم به یادگار

نداشتند...

شاید زنجیرهای دنیا را بر دست و پایم تنگ تر از همیشه دیده ام که این گونه بر زمین

افتاده ام...

شاید از یاد برده ام اینجا مسافرم و شاید که دیگر از پس امروزنباشد فردایی...

و شاید .........

دلیل بیتابی این دل دنیا زده هرچه باشد تنها و تنها تویی که درمانش هستی...

تو تنها ساحل آرام این خیال طوفان زده ای...

تنها تویی که با نیم نگاهی کویر خشک سینه ام را غرق طراوت باران مهرت می کنی....

نورانی ترین سپیده تاریخ به امید صبح روشن توست که ظلمت این شب های ویران را

تاب می آورم....

کوچه ای که به خرابات دلم میرسد چراغان شکوه قدم هایت کرده ام...


مرا دریاب..........

                                   

                                      همیشه با تو...


نوشته شده در 88/04/24ساعت توسط همیشه با تو| |

به تو می اندیشم...


در این روزهای خالی، در این تاریکی مکرر زمانه، در این لحظه های پر التهاب که هرکس با

مرام ومسلک خود به فکر راه و چاره ایست؛ به تو می اندیشم...


به تو می اندیشم و به آن قلب دریاییت که به گردباد مصیبت های زمان دچار گشته و باز هم

طوفانیست...


به تو می اندیشم که هنوز دست هایت محصور حصار غیبت است و هنوز هم به صبر توصیه

شده ای...


به تو می اندیشم که همچون همیشه­ ی اوقات ازغم­ها و دردها و مصیبت­های شیعیان سینه­ ات

بیتاب گشته است و دعا به یاد تک تکشان تنها مرحم دل بیتابت ...


من به تو می­ اندیشم و به بزرگترین گناه زمانه­ ی خود که همانا فراموش کردن یاد توست...


تودرهر زمان هر کجا که باشی لحظه ­ای فراموشمان نمی­ کنی با شادی ما دلت شاد است و با

غم ما بیمار و غصه دار... ولی ما چگونه ­ایم؟


آیا به یاد داریم که چشم انتظارت هستیم؟!!


یادمان هست که نه تنها درگرفتاری وزمان مصیبت که در همیشه­ ی اوقات به یادت باشیم و خود

را محیای حضورت کنیم؟!؟


به یاد داریم که به وقت بلا بیشتر از هر زمان نجات را در وجود مقدس تو

جستجو کنیم و به دنبال سراب­های زمانه خود را فنا نکنیم؟!!


من به تو می­ اندیشم و به فردایی که تمنای آمدنت را دارد...



                                                                                    همیشه با تو...

پینوشت:

-به شب آرزوها که نزدیک می شوم ، آرزو می کنم همه ی آرزویم تو باشی....


نوشته شده در 88/04/03ساعت توسط همیشه با تو| |

                                                        راه نجات

امشب تو شلوغی و غوغای خیابونا یه دفه دلم خیلی گرفت خیلی...انقدر که نتونستم جلوی

قطره اشکی که آروم از گوشه چشمام لیز خورد رو بگیرم...یاد یه نفر افتادم و احساس کردم

خیلی غریبه ...  با اینکه همه می دونیم که سرور دو عالم ؛همون بزرگی که «بيمنه رزق

الوراي و بوجوده ثبتت الارض و السماء» در شان ایشونه ،تنها و غریب قرن هاست که فقط

منتظر 313 تا یار واقعی هستن... چرا باید راه نجات اصلی رو از خاطر ببریم؟! و چرا حداقل

یک صدم این شور و اشتیاقی که برای انتخاب شدن نامزد مورد علاقمون نشون میدیم تا حالا

صرف تبلیغ و دعا برای حضرت نکردیم؟از کنار ماشینا که رد میشدم تقریبا 80 درصدشون

عکس یا یه نشونه از فرد مورد علاقشون به ماشین چسبونده بودن تا همه بدونن که طرفدار کی

هستن و برای اون شخص هم تبلیغ کنن...از خودم پرسیدم تا حالا چی کار کردی که وقتی تو

یه جمعی میری که تو رو نمی شناسن یه نشونه از حضرت داشته باشی تا همه بدونن چه کسی

رو دوست داری و برای اسمش تبلیغ میکنی... به این نتیجه رسیدم که خیلی عقبم... یاد یک

متن کوتاه افتادم که میگفت:




تمام مشکل بشر اين است که خيال مي کند
ظهور يکي از راههاي نجاتش است!
.
.
.
.
.
.
.
و حال آنکه:
ظهور "تنها راه نجات" است

و بعد چشمام و بستم و اروم زیر لب زمزمه کردم:


اي چشمه‌ي نور انشعاباتت کو؟

اي خانه‌ات آباد خراباتت کو؟

در شهر نشانه‌اي ز تبليغ تو نيست

اي عشق! ستاد انتخاباتت کو؟!


                                                               همیشه با توام
نوشته شده در 88/03/21ساعت توسط همیشه با تو| |

 شعر زیر را تقدیم میکنم به روح بلند بانو و استاد عزیزی که با کلام نافذ و دلنشینش  رگ و ریشه ام  را با نام مقدس فاطمه زهرا(علیها السلام) و اهل بیت گرامیشان پیوند همیشگی داد...

          

                      درد  و. . . دل    

         ای پدر زهرایت امشب خسته است

                  دیگر امشب رخت هجرت بسته است

                  نه توانی را به جان دارد سراغ

                  نه دلی را بهر ماندن در فراق

                  ای پدر جانم به قربانت ببین

                  شوی زهرایت شده غربت نشین

                  تا تو رفتی بانگ خاموشی زدند

                 روی دلها رنگی از جنس فراموشی زدند

                 این دو رویان برده شیطان شدند

                 با سپاه کفر هم پیمان شدند

                 شرمساری بر رخ عالم نشست

                 در حریم خانه ات حرمت شکست

                 ای پدر از محسنت چیزی مپرس...

                 از فشار و میخ در چیزی مپرس...

                 داغ سیلی بر گل حیدر زدند

                تازیان بر دخت پیغمبر زدند

                قامتم خم شد پدر پشتم شکست

                پیش چشمانم علی شد بسته دست

                آه از این غربت از این دلهای سنگ

               از سکوت مردمی هفتاد رنگ

               ای پدر دیگر مجال شکوه نیست

               در تنم حتی توان گریه نیست

               گرچه یاست ارغوانی پیکر است

               زخم دل از زخم تن کاری تر است

              ای پدر از بی وفایی خسته ام

              من دگر بار سفر را بسته ام

             نیمه شب گاه وداع با علیست

             بی قراری در نگاهش منجلیست

            بعد از این تنهای تنها می شود

            راز دارش چاه صحرا می شود

            ای دریغا موسم دل کندن است

           این جدایی از علی جان کندن است

           ای پدر گر فاطمه بی جان نبود

           تا ابد بر گرد او پروانه بود

           گرچه او درد آشنای این غم است

           هرنگاهش زخم دل را مرحم است

           چون ندارد تاب این یاس کبود

            چاره ای جز غسل پیراهن نبود

           ای پدر آغوش خود را باز کن

           سینه ات را محرم این راز کن

           در دل تاریک شب خاکم کنند

           مرحمی بر این دل چاکم کنند

           جای قبرم مخفی از دل های کور

           تا بیاید مهدی آل رسول

                                   

                                                          همیشه با تو...

 

نوشته شده در 88/03/01ساعت توسط همیشه با تو| |


Design By : Night Skin